تو که اهسته میخوانی...
قنوت گریه هایت را...
میان ربنای سبز دستانت..
دعایم کن.
نوشته شده توسط صهبا در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت
گیج میخورم...
خواب که نیستم...
پس چرا...؟؟
نمیبینم.
نوشته شده توسط صهبا در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت
حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست...
خداوند در هر حضور رازی نهان کرده برای کمال ما...
پس خوش انروز که دریابیم راز این حضور را.
نوشته شده توسط صهبا در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت
قلبم نمیزند...
اما میبینم...
ان زمان که پایان جهان را جشن میگیریم.
نوشته شده توسط صهبا در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 22:36 موضوع | لینک ثابت
تاریکی...
تاریکی مطلق...
چشم ..چشم را نمیبیند...
در تیتر اول روزنامه ای خواندم...
خدا چشم هایش را بسته.
نوشته شده توسط صهبا در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 22:23 موضوع | لینک ثابت
جان باختن تیم ملی جودو نوجوانان ایران را به خانواده ان عزیزان تسلیت میگویم.
خدایشان بیامرزد.
پ ن:من رو هم تو غم خودتون شریک بدونین
نوشته شده توسط صهبا در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 21:47 موضوع | لینک ثابت
ســالـهـا دفـتـر مـا در گـــرو صــهــبــا بــــــود
رونـق مـیـکـــــده از درس و دعــای مــا بــود
نیکی پیـر مغان بـیـن که چو ما بـد مـستـان
هر چه کردیم بـه چـشـم کـرمـش زیـبـا بـود
دفـتـر دانـش مـا جـمـلـه بـشـویـیـد بـه می
کـه فـلـک دیـدم و در قـصـد دل دانــــــا بـود
از بـتـان آن طلب ار حُسن شنـاسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بـیـنـا بـود
دل چـو پــرگار بـه هـر سـو دَوَرانـی میکـرد
ونـدر آن دایـره سـرگـشـتـهی پـا بـرجـا بــود
مـطـرب از درد مـحـبّـت عـمـلـیمیپـرداخت
کـه حـکـیـمـان جـهـان را مـژه خـونپـالا بــود
میشکفتم ز طرب زانکه چو گل بر لب جوی
بـر سـرم سـایــهی آن سـرو سهی بالا بـود
پـیـر گلـرنگ مـن انـدر حـق ازرقپــوشـــــان
رخـصـت خُبث نـداد ، ار نـه حکایـت هـا بـود
قـلب انـدودهی حـافـظ بـرِ او خـــرج نـشــد
کاین مُـعـامِل بـه همه عیب نهان بـیـنـا بـود
یـاد بـاد آن کـه نـهـانات نـظـری بـا مـا بـــود
رقــم مِـهـر تـو بـر چـهـرهی مـا پـیـدا بــــــود
یادبادآنکه چو چشمت به عتابم میکُشت
مـعـجـز عیـسـویات در لب شـکّـر خـا بــود
یاد بـاد آن که صبوحی زده در مجلس اُنـس
جـز مـن و یـار نـبـودیـم و خــدا بـا مــا بـــود
یاد بـاد آن که رخات شمع طرب میافروخت
ویـن دل سـوخـتـه پـروانـهی بـی پـروا بــود
یـاد بـاد آن کـه در آن بـزمـگـه خُـلــق و ادب
آنـکه او خـنـدهی مستـانه زدی صـهـبـا بـود
یـاد بـاد آن کـه چو یاقـوت قـدح خـنـده زدی
در مـیـان مـن و لـعـل تـو حـکایـت هـــا بـود
یـاد بـاد آن کـه نـگارم چـو کـمـر بـربـسـتـی
در رکابـش مَـهِ نـو پـیـک جـهـان پـیـمـا بــود
یـاد بـاد آن که خرابات نشین بـودم و مست
و آنچه در مسجدم امروز کم ست آنـجا بـود
یاد باد آن که به اصلاح شما میشد راست
نظم هر گوهر ناسُـفـتـه که حـافـظ را بـود
پ ن:گفتم حالا که حافظ هم درباره من شعر گفته...
شما هم لذت ببرید![]()
نوشته شده توسط صهبا در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 1:8 موضوع | لینک ثابت
در های و هوی این زمانه...
من پاسخ تمام سادگی هایم را میدانم.
نوشته شده توسط صهبا در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 0:1 موضوع | لینک ثابت
بودن را بنگر...
چوپان ساعت ها خيره ميشود به هيچ..
خوب ميبيند
ساعت ها ميشنود هيچ را...
خوب ميشنود...
کاش توام انجا بودي
وقتي...
علف زير پايت سبز ميشد.
نوشته شده توسط صهبا در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت
عاشقانه ها که گرفتار روزمرگی مدام نمیشوند....
میشوند...؟؟؟!
من هنوز شعر میبافم و..
تو هنوز میپوشی.
نوشته شده توسط صهبا در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
نوشته هایت را خواهم خواند..
و در هر کلامت...
میخندم...
میگریم...
عاشق میشوم...
ومیدانم...
این تویی که در هر کلام میخوانیش...
من نیستم.
فهرست اصلی
دوستان
زهره جون
شیرین گلم
ردپا
ناهید عزیزم
البالوهای قرمز(علی)
ماه تی تی
یگانه
ستار محمودی
جمجمه(حجت مهرعلیزاده)
رضا امیرزاده
کهنه کتاب(شیرین)
نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
طراح قالب
POWERED BY